X
تبلیغات
نماشا
رایتل

نقل است که روزی پیرمردی فقیر با دستانی پینه بسته و ترک خورده ، به وقت نهار تکه نان خشکی را از انبان خود دراود و برای انکه نرم شود و بتواند با معدود دندانهایی که در دهان داشت  ان را تناول کند، در جوی آب فروبرد. بعد از خوردن نان دستها را بالا برد و بارها گفت  خدایا شکر. رهگذری که شاهد ماجرا بود گفت پیر مرد این چه شکری است که پایان ندارد . پیر مرد گفت این شکری که من می کنم از هر اعتراضی برای خدا بد تر است .


[ یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 09:53 ] [ امیر ]

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
(رندوم)موزیک سایت


موزیکها بصورت Random پخش می شوند. جهت تغییر موزیک صفحه را Refresh نمایید (استفاده از کلید F5)
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 537105
وب ایرانی طراحی سایت