روی بند دلت راه میروم، بی ترس از افتادن، بی ترس از سقوط . پیدایم نکن... بگذار همچنان در تو گم باشم که ارتفاع هیچ حرفی... عمق زخمهایم را بیان نمی کند. خدایا... تاوان چه گناهی رو دارم پس میدم؟
دلم گرمی بودنت را می خواهم نه سردی خیالت را... مادرم غمهایت را به برگ ها بسپار... الان پاییز است... و من رسیده ام به حس برگی که می داند، باد از هر طرف که بیاید، سرانجامش افتادن است. کاش می دانستی که فراموش کردنت مثل برآورده شدن آرزوهایم محال است . امروز، تو برای همیشه رفتی و خیلی چیزها پیش من مونده، آهای گلابی ای کاش خاطراتت رو هم میبردی...
خدایا....... این حق من نبود. حق یاس من نبود. خدایا حق من را به من برگردان.
دلم می خواهد بخوابم، مثل ماهی آنجل، که چند روز پیش روی آب خوابید...
دلتنگم... همین ! و این نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد.
نمیدانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندی، فقط یک آرزو دارم که در دنیای شیرینت، میان چشم تو با غم نباشد هیچ پیوندی... هرگز فراموشم نمیشه، روزی که دلم نمیخواست تموم شه، روزی که برای آخرین بار، تو رو از نزدیک دیدم... لمست کردم... و در آرامگاهت به خاک سپردم...خدایا...
دلم می خواست می توانستم "همه" ام را بدهم تا فقط "تو" باشی...
خدایا... امشب خیلی خسته ام... فردا صبح بیدارم نکن ...!
راستی حال مرا بد می کند صدای رینگتون موبایلی که باشد و تو مخاطبش نباشی
اصلا بازنده منم که در را باز میگذارم که شاید برگردی
.
.
.
فقط بگو که این کابوس لعنتی تموم میشه؟!
سلام دوست عزیز..وب جالبی داری..خوشحال میشم به منم سربزنی...
در اولین فرصت
خدا خیرت بده... مرد... ایشاله غم نبینی... داغون شدم...
سلام
خوبین شما؟
دل نوشته های سوزناکیه
و قشنگتر از همه...تولدت مبارک خودم
سلام
بهترم
.
.
.
تولدتون مبارک
سلام
وب خوبی داری
بهم سربزن
اگه باتبادل لین موافقی منو ارش و ارش و ارش بلینک و بگو با چه اسمی بلینکمت
سلام
مرسی
بعدا چشم
خدا بهتون صبر و آرامش بده... غمگین شدم ...
ممنونم
وای نه خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم و الان که اومدم ...صفحه سیاه پستتون ...
و آرزو میکنم که آخرین غمتون باشه
خیلی ناراحت شدم. الهی بمیرم :(((((((((((((((
وااااااااااای چقدر سخته
تسلیت میگم
همین یک غم برای تمام عمرم کافیه
دیدن یک مرد غمگین هزار بار سختر از دیدن یه زنه غمگینه... به این جمله زیاد فکر کن و زیاد هم تکرارش کن....این نیز بگذرد
متشکرم
ولی غم که مرد و زن نمیشناسه... له میکنه...
این یکی نمیگذره...
با دیدن بی تابی یه فرزند
با حس کردن بی قراریاش
میشه پی برد که
اون مادر چقدر عزیز بوده
چقدر مهربون بوده
وچقدر دوس داشتنی
و چه سنگینه غم از دست دادن چنین مادری
تموم حرفایی که اینجا زده میشه فقط یه جزئی دلداریه برای یه فرزندخلف
که تا شاید کمی دلش اروم بشه
وگرنه همه میدونیم این غم بزرگتر از اونه که بشه به این راحتی فراموشش کرد
خدا صبر بیشتری بهت بده
دوست عزیز من که شما رو نمیشناسم ولی می دونم که موقعیت من رو درک میکنید.
از لطف و تسلی شما دوستان خوبم بسیار متشکرم.
انشاء اله شما زنده باشی و غم نبینی
یکبار دیگه متشکرم
سلام
روحشون شاد ،امیدوارم خدا بهتون صبر بده
متشکرم
پاینده باشید
نوشته هاتون غمگینم کرد...
از خداوند براتون آرامش میخوام...
شما که آروم بشین قطعا مادرتون هم
آرامش پیدا میکنن...
بی شک برای دل غمگین شما آزرده خاطر هستن
کار از این حرفا گذشته... از دل که گذشته... استخونهام هم سوختن...
ولی قدرت صبری که خدا میده، امید بخشه...
از لطف شما سپاسگزارم
مادرم رفت
چهل روزه که من مادر ندارم
چهل روزه که تاج سر ندارم
خدایا اگه من باید به همه دلداری بدم پس کی به من دلداری بده
خدا سایه سرت ، پدر و مادرت رو زنده نگه داره...
تو هم مانا باشی در کنار دخترم یاس عزیز...
که امیدم شماها(مجموعه گلابیها) هستید...
خدا بهتون صبر بده ...قادر به گفتن چیزی جز این نیستم....
متشکرم از دلداریتون
امیر جان :
صمیمانه از خدای مهربان برای شما و خانواده محترم صبر و برای آن فرشته سفر کرده ، آرامش الهی آرزومندم .
سیامک عزیز...
خیلی مردی...
دوست خوبم . ممنونم.
امیدوارم که هرگز غم نبینی
چه سخت است،
تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،
و دل سپردن به قبرستان جدایی ،
وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،
تا رهگذری ،
بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…
کمـــــی زود بود ...
ولـــــی دعـــــایــــــــت گرفــــــت مادرجان
پــــــیر شــــــــــــدم ...
بــــدون مـــــن هوا "ســـــرده " الــــــان " داغــــــــی " نمـــــــی فهمــــی ....
تمام مردم شهر یک طرف، تو یک طرف...
خیالت راحت باشد من طرف تو را به مردم این شهر نمی دهم!!!
خدایــــــا
دلگیــــــــــــر نشوازمــــن ... ولی ته نامــــردیه دنیــــــــــات ...
خستـــــــه ام وایــــــــن درد کمـــی نیســـــــــت که حتی پشـــــــــت هیچ
خط تلــفنـــی صــدای مادرم نیست ...
کودک که بودم
وقتى زمین مى خوردم
مادرم من را مى بوسید
تمام درد هایم از یاد مى رفت
دیروز زمین خوردم
دردم نیامد اما
...
تمام بوسه هاى مادرم
یادم آمد
من خوبم...!
آرامم...!
فقط،
کودک درونم دلتنگت شده است،
گریه میکند شبها
لعنتی, پر از بغض نترکیده است گلویش
...
نمیتوانم آرامش کنم
تو را میخواهد...مادر...هنوز باورش نشده...
ﻏﻢﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ "ﭼﺸﻢ" ﺭﺍ ﺧﯿﺲ ﻧﻤﯽﮐﻨﻨﺪ ،
ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺑﻪ "ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ" ﻣﯿﺮﺳﻨﺪ!
به هر حال این اوضاعی است که می بینید
و تفسیر لازم ندارد .
ما هم می سوزیم و می سازیم
. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد....
این روزها...
بیشتر از قبل ،حال همه را میپرسم...
سنگ صبور غم هایشان میشوم...
اشکهای ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم
اما...
یک نفر پیدا نمیشود
...که دست زیر چانه ام بگذارد...
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تـــــــو برایمــــــ بگو
من تو یکی از همین شب های پاییزی مُردم ...!
خدایا!!!
بیا رویِ هم رو ماچ کنیمُ تموم شه بره ...
چه لذتی بالاتر از اینکه
اسمت قسـم راست یک نفر باشد …
گاهی برای دلم پدر می شوم
خشمگین فریاد می زنم
بس کن تو دیگه بزرگ شدی!!
بای مواظب خواهرات باشی...
نبودنِ تو
فقط نبودنِ تو نیست
نبودنِ خیلی چیزهاست !! …
کلاه روی سَرم نمیایستد ؛
شعر نمیچسبد ؛
پول در جیبم دوام نمیآورد ؛
نمک از نان رفته ؛
خنکی از آب ؛
من بیتو فقیر شدهام …
آدم دلتـــنگ ؛
حرف حالی اش نمی شود ….
لطفاً برایش فلسفه نبافید … !!!
مــــــــــی خــــــــواهـــــــــم دمـــــــــ گـــــــــــوشـــــــــــت چـــــــیزی بگــــــــوییـــــــــــم
خــــــــــــدا : مـــــــــــن بـــــــدون او دوام نمــــــی اورم تــــــا صبـــــح ...
یادت هســت مادر؟
اسـم قاشــق را گذاشتـی قـطار،
هواپیمـا، کشتـی ؛ تا یـک لقمـه بیشتـر بخـورم
یـادت هــست؟
شــدی خـلبـان، ملـوان، لوکوموتیـوران
مـی گفتـی بخـور تا بـزرگ بشـی
آقـا شیـره بشـی
خانـوم طلا بشـی...
و مـن عـادت کـردم که
هـر چیزی را بـدون اینکـه
دوسـت داشتـه باشـم قـورت بدهـم...
حتـی بغـض های نترکیـده ام را....
بغض من از غم مادر شکست
شیشهء دلم از داغ مادر شکست
ناله ها از سوز او آغاز کردم
شکوه ها از هجرت او آغاز کردم
قصه های مهر مادر دیده ای
غصه های هجرت مادر شنیده ای
مثل باران از غمش اشک باریده ام
از فراقش روزوشب نالیده ام
از هجرت مادر غمگین دل شده ام
از نبودش رانده از محبت مادر شده ام
چه دلی داری شما !!!
16 تا کامنت واسه خودت گذاشتی !!!!!!!
جیگرم سوخته...
واسه تسلی خاطر خودمه...
که هر بار می خونمشون آروم بگیرم...
بعد از رفتنت دو چیز مرا گریاند.....
یکی رفتن بی بهانه ات و دیگری ماندن بیهوده خودم...
مــــادر
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر
مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر
در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست
انصاف می دهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزی که مرد ، روزی یکسال خود نداشت
اما قطارهای پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یک چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ
نه ، او نمرده ، میشنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و کله می زند
ناهید ، لال شو
بیژن ، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می پزد
او مرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمی شود .
پس این که بود ؟
دیشب لحاف رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه های شب .
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک های صبح
او زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا ،
راز و نیاز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر می شود خموش
آن شیرزن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
او با ترانه های محلی که می سرود
با قصه های دلکش و زیبا که یاد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشید و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه به اشک های خود آن کشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو ؟ هیچ ، هیچ
تنها مریض خانه ، به امید دیگران
یک روز هم خبر : که بیا او تمام کرد .
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره یاسین من چکید
مادر به خاک رفت .
آنشب پدر به خواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
یک دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید که جان او به جهان بلند برد
آنجا که زندگی ، ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر ، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک ، مزد همه زخم های او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آینده بود و قصه بی مادری من
ناگاه ضجه ای که بهم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده ، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز :
از من جدا مشو
می آمدیم و کله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ماشین غریو باد
یک ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید :
تنها شدی پسر .
باز آمدم به خانه چه حالی ! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود :
بردی مرا بخاک کردی و آمدی ؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
سروده استاد محمد حسین شهریار
ای سفر کرده به دور
ای فرو مانده به خاک
ای وجودت همه پاک
چه غم انگیز شبی بود، شب رفتن تو
حس می کنم...
دنیا خالیست...
مگر تو چند نفر بودی مادر ؟!
این حرف ها و این پست و کامنتای خودت رو که خووندم حالم خیلی بد شد.خیلی.انگار خواهرزاده ی من داره حرف میزنه. اگه تو تاسی و چند سالگی مادر داشتی... اون فقط تا 4 سالگی داشت!
یادم نمیره روزی که از پشت شیشه های ای سی یو مامانش و با ذجه صدا میزد...
تمام بیمارستان لرزید... فکر کنم دل خدا هم لرزید.....
روز اول کلاس اولش نمی دونی چه جوری به بچه هایی که با ماماناشون اومده بودن نگاه میکرد!
اون روزا تو اموزشگاه زبان درس میدادم. با خودم گاهی میبردمش ... یه روز تو راه برگشت دیدم صداش در نمیاد. از تو اینه دیدم داره اروم گریه میکنه. الان که دارم واست مینویسم اشک امونم و بریده... خدا کنه مامامن صدامو نشنوه!
بهش گفتم چرا گریه میکنی؟ گفت خدا من و میبره جهنم. پس دیگه نمیتونم مامانم و ببینم. اخه بابام میگه مامانم تو بهشته...
گفتم چرا میری جهنم؟! گفت اخه دروغ گفتم. بابا میگه خدا دروغ گو ها رو میبره جهنم. پرسیدم چه دروغی گفته؟ گفت دیروز که اومدی مهد دنبالم دوستم گفت مامانته؟! منم گفتم اره .گفتم تو مامانمی. اخه خاله تو کلاسمون فقط من مامان ندارم. خجالت کشیدم...
تو دلم گفتم تو خجالت نکش عزیزم... خدا باید خجالت بکشه... هنوزم ته دلم چرکینم ازت خدا!!!!
بغض را با بغض فرو می برم... شاید نفسی برنیاید...!