تو اگر دلگیری،
لحظه ای چشم ببند،
اندکی اشک بریز،
و بخوان نام مرا،
به تو من نزدیکم،
نام من یزدان است،
لقبم ایزد پاک،
تو مرا زمزمه کن،
خواهم آمد سویت،
بی صدا یادم کن،
یا که فریادم کن،
که منم منتظر فریادت...
انا لله و انا الیه راجعون
سفر کرببلا حاصلش رنج و بلاست ...
نمیدانم چه بنویسم و به چه چیزی فکر کنم ، قلبم گاهی تند میزند و گاهی می ایستد اشکهایم به بلکهایم گره خورده اند گویا نمیخواهند از دیدگانم تکان بخورند گویا آنها هم به جایشان میخکوب شده اند...خوش به حالتان کربلا رو دیدید و ... من چه کنم؟
پ.ن.1 : دلتنگتم مادرم... غمگین تر از آه، بی کس تر از باد ، دور از تو دارم هر لحظه فریاد... ای داد بیداد...
پ.ن.2 : میگویند دلتنگ نباشم، خدای من! انگار به آب میگویند خیس نباش...
پ.ن.3 : همه دردها مرگ آور نیستن ولی همه مرگها درد آور هستن... از درد اشکم دراومده...
پ.ن.4 : خیلی سخته که مسافری رو بدرقه کنی و به استقبال پیکر بی جانش بری...
پ.ن.5 : خیلی سخته کسی بره پابوس آقا امام حسین (ع) و دیگه بر نگرده...
پ.ن.6 : بین الحرمینم آرزوست... خدا رو شکر که آرزو به دل نموندی...
پ.ن.7 : مادرم، منزل نو مبارک...
پ.ن.1 : هم مخاطب خاص دارد و هم مخاطب خاص تر...!
بیچاره من، بیچاره من بیچاره من که عاشقم اونم اسیر عشق کی؟ اونم اسیر عشق تو عشق کسی که دیوونس همه کاراش وارونس واسه فرار از عاشقی همش تو کار بهونه س وای به روزگار من *** بیچاره من، بیچاره من بیچاره من که عاشقم اونم اسیر عشق تو تویی که میخندی به عشق که از کنارش رد میشی تویی که گاهی بد میشی تویی که دل سوزوندن رو دیگه داری بلد میشی وای به روزگار من بیچاره من، بیچاره من *** دوسم نداشتی دوسم نداری واسه همین بونه میاری عاشق شدن دل میخواد تو سینه تو سینه که تو دل نداری دنیا مونده تو کار من مونده تو حال زار من وای به روزگار من بیچاره من، بیچاره من | ![]() ![]() |
پ.ن.1 : واسه خودش شاهکاریه.
پ.ن.2 : زندگینامه استاد :
- 1373اخذ درجه لیسانس در رشته جغرافیای اقتصادی
سرپرستی و اجرای اولین کنسرت گیتار بعد از انقلاب در ایران.
- 1374پایهگذاری اولین ارکسترِ موسیقیِ ترکیبی (تلفیق سازهای ایرانی و غربی)
- 1375اخذ درجه فوقلیسانس در رشته جغرافیای سیاسی
- 1376آغاز دوره دکتری تخصصی در رشته برنامهریزی شهری
جوانترین دانشجوی دوره دکتری (ph.D) در ایران (با اعلام رسمی وزارت علوم). تولید و ضبط آلبوم بانوی شرقی.
- 1377حضور در اولین جشنواره موسیقی پاپ.
- 1378انتشار کتابِ «دستهایت را دوست میدارم». (مجموعه اشعار سپید)
- 1379تولید و ضبط آلبوم «اسکناس»
- 1380انتشار مقالات و رسالاتی در ارتباط با «شبکه شهری منطقه تهران»
- 1381اخذ درجه دکتری (ph.D) در رشته برنامهریزی شهری.
- 1382انتشار کتابِ «کافه نادری». (مجموعه ترانهها)
- 1383انتشار آلبوم «اسکناس»
انتشار کتابِ «ابدیت یک بوسه» ترجمهی گزیده اشعار پابلو نرودا - انتشارات معین.مصاحبه با خبرگزاری بیبیسی، روزنامه دیلی تلگراف، مجله تایمز، خبرگزاری رویتر، تلویزیون آر-تی-ال آلمان، شبکه اوّل تلویزیون انگلستان و ...اقدام به انتشار کتابِ «بیشعورستان»
- 1384تولید و ضبط آلبوم موسیقیِ «اعلیحضرت»
اقدام به انتشار کتابِ «من سیاسی نیستم»
انتشار کتاب آقای نخستوزیر، ترجمه گزیده اشعار برتولت برشت. انتشارات معین.
- 1385اقدام به انتشار کتابِ «تبار انسان»
انتشار آلبوم موسیقی «ادبیاتی دیگر» که از مجموع 23 ترانه، به 6 ترانه مجوز پخش داده شد.
- 1386آغاز ضبط آلبوم جدید در تهران و پاریس
- 1387همکاری با ارکستر سمفونیک ایروان و ارکستر فیلارمونیک وین و ضبط موزیک ویدئو در اپراهاوس
- 1388آغاز مجدد تدریس در دانشگاه
- 1389اجرای کنسرت ژنو-سوئیس
اجرا با ارکسترهای فیلارمونیک ارمنستان، بارسلون و ...همخوانی با بانویی از کشور اسپانیا ( آنا )
"کجایی" یک کلمه نیست ؛
خیلی معنی داره ،
گاهی ...
کجایی یعنی :
چی کار میکنی ؟
چرا نیستی ... !؟
دلم تنـــــــــــگ شده
...
دوســــــــــــــِت دارم
...
گوشه نــدارد که یـکـــ گوشه
اش بنشینمـــ
و نفسی تــازه کنمـــ
...
گــرد گــرد استـــ
این زمین..
ایــنــ روزگــــار ...
متاسفانه بعضی از آدم ها
هستند که :
بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛
بی آب ، دو هفته ؛
بی هوا ، چند دقیقه ؛
و
بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
توی زندگیتون هیچ وقت با یک خـــــــــــــــــر درد دل
نکنید
پ.ن.1: این جمله قصار از فامیل دور بوده و منظورش جیگر بوده! (بعضی ها به خودشون نگیرن!!!)
پ.ن.1 : فایل صوتی شعر مذکور را از اینجا دانلود کنید.
پ.ن.2: به نظرم این شعر بسیار کامله و شاید بهترین پست این وبلاگ باشه...
30...31...32...
مردی 32 ساله در شانزدهمین روز شهریورماه...مردی 32 ساله که دوست دارد هنوز پسرک شیطان و بازیگوش و حواس پرت سالهای پیش باشد...که دوست دارد قلمش را روی کاغذ بگذارد و با خیال کشیدن یک خانه و یک کوه و چندین کبوتر، عشق بازی کند...که دوست دارد کتابهایش را با چای عطردار و قند آب شده ی توی دلش بنوشد...که دوست دارد هنوز بتواند خنده های پرسر و صدا داشته باشد ... که دوست دارد با زیرجامه در کوچه فوتبال بازی کند و کسی نگوید قباحت دارد! که دوست دارد گاهی توی خانه بماند که بماند، گاهی زیر باران های نیامده ی امروز و خاطره های خیس دیروز راه برود که برود، گاهی روی تخت دراز بکشد و تا شب تکان نخورد و هر اتفاقی که ممکن است برایش بیفتد را همان جا برای خودش هی دوره کند که دوره کند، گاهی تلفن را جواب ندهد و کسی ناراحت نشود که نشود، گاهی با همه بد اخلاقی کند و کسی نگوید چرا که چرا، گاهی که گاهی...
مردی که چقدر دلش برای گاهی ها تنگ شده!
امروز دوباره من متولد شدم...دوباره که نه برای بار سی و چندم از پلکان زندگی بالا رفتم...حالا خیلی مانده دستم به ستاره ها برسد اما شبها که در خیالم به آسمان نگاه میکنم از چشمکشان می رسم به ماه! خیلی مانده که دفترچه زندگی ام پر شود از هزاران آفرین هایی که خودم به خودم می دهم! خیلی مانده که دوباره شاعر دیروزی شوم که کاش این یک اتفاق زودتر بیفتد تا قبل از اینکه همه ی نطفه های شعرم بمیرند...کاش دوباره بتوانم برقصم روی سطور سفید و سیاه کنمشان از سپیدهایم...
امروز دوباره من متولد شدم...دوباره که نه برای بار سی و چندم پسر مادر و پدری شدم که با دیدن چروک چشمهایشان سی وچند سال می میرم و با خط روی پیشانیشان هزار سال خجالت میکشم...
امروز من دوباره متولد شدم...دوباره که نه برای بار سی و چندم برادر ِ برادری شدم که از دریای چشمانش هی میشود صدف محبت چید و هی می شود شنا کرد توی دریاچه ی سخاوتش و هی سیرابش شد...
امروز من دوباره متولد شدم...دوباره که نه برای بار هفتم ( چقدر مقدس!) شوی بانویی خواهم شد که برایم مظهر تمام چیزهایی بوده که بزرگترین خیالاتم راجع به بهترین صفات را در خود جای داده...شوهر زنی که شیرینی عشق را با قهوه ی نگاهش خوردن لذت بخش ترین عصرانه ی دنیاست...شوهری بانویی مَرد مَرد... و پدر دردانه خانه مان... یاس ، تمام داشته هایم... تمام خواسته هایم... (خدایا حفظش کن)
امروز من دوباره متولد شدم...دوباره که نه برای بار ِ...خط بزن نگارنده...خط بزنم خودم! متولدم کرد اویی که همه چیز من است و من هیچ چیز او نشدم...هنوز...کاش بتوانم خرد شوم مقابلش و قامتم را بشکانم آنچنان که باید...کاش بتوانم آنی باشم که باعث شرمندگی اش نشوم! خدای من...همیشگی ترین من...دستهای خالی مرا با سخاوت بی منتهای خود در روزی که می دانی برایم عزیزترین روزهاست بگیر...در روزی که عزادار ِاز عزیزترین هایت هستیم ، مرا بار دیگر متولد کن و راهی را برایم باز کن که صاحب این روزها می خواهد...
امروز می خواهم فرداهایم قشنگ تر از دیروزهایم باشد...کمکم کن...
تولدت مبارک خودم!
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.
وسط جنگل، داره شب می شه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یه کمی با موتور ور رفتم دیدم… میبینم، نه از موتور ماشین سر در می آرم! راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش. این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیچ کس پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصدا راه افتاد. هنوز خودم رو جمع و جور نکرده بودم که توی نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه! تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره. تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلوی چشمم.تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده. نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.از دور یه نوری دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم روی زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم. وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو.
یکیشون داد زد: محمد نگاه کن! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشین رو هل می دادیم سوار ماشین ما شده بود…
پ.ن.1 : با وجود غیر واقعی بودن داستان ولی این پسره خیلی احمقه !
پ.ن.2 : ما چقدر ساده هستیم که تا آخرش رو خوندیم!
پ.ن.3 : احساس میکنم با احساسمون بازی شده
پ.ن.4 : این داستان توی خیلی از وبلاگها اومده. چرا ؟!