طلوع خورشید . روزی دیگر آغاز
ادامۀ سرنوشت...
بی هدف ، بی امید ، پوچی در بالای سرم
کثیف مثل لجن
رها مثل یک پرنده
دقایق می گذرند. تغییری نمی بینم
ادامۀ سرنوشت...
زندگی راهی سخت
زندگی کسل کننده
زندگی قوانین کثیف
زندگی دروغگـــــــو
با همۀ اینها
ادامۀ سرنوشت...
غوطه ورم در گناه و هوس
غلطت می خورم در سیاهی
غرق در دنیایی تاریک
گناهان...مرا می پوشانند
چرانوری نیست ؟
ادامۀ سرنوشت...
حسی تازه . تغییری همیشگی
عزراییل در نزدیکیست
مرا در بر بگیــــــــــر
صورت خندان مرگ
ادامۀ سرنوشت...
بادهای تغییر ، افکار پست ،
پلیدی ، گناه ،
درد ، درهم شکستن ،
رنج ، نفرت ،
خون ، مــرگ ....
غروب خورشید . روزی دیگر پایان
.
.
.
.
وای مـن ...
وای بر تو ...
بار دیگر پاره پاره های حرمتمان دست به دست ...
تسلیت بر من ...
تسلیت بر تـو ...
حرم عشقمان در زیر تلی از خاک ...
اشک بر من ...
اشک بر تـو ...
آقـایم ... تسلیت ...
حکایت من ، حکایت شکستن و ریشه در خاکِ بی حاصل ِ فرداها کردن است. قصهء من از دیروز تا دیروز است. و دیگر امروز را در دفتر ِ خالی از بیتهای ِ زندگی ، نمی بینم.
تو آمدی و بهار را در نگاه ِ خستهء من به تصویر کشیدی وگذشتی .و امروز در پاییز ِ دلگرفته و غمزده ام ، به دنبال بهار تو هستم. و می دانم با همین رویای فریبنده روزها را به انتها خواهم برد.
و تو را از فاصله ای دور نیایش می کنم و در شعرهای مانده در خاکستر ِ آتش ِ عشقی ، باز زمزمه ات خواهم کرد. تو را که با ترانهء به تو اندیشیدن ، گرمای دقایق سرد و بی روح من خواهی بود. ... تو که دستهایت را پناه ِ خویش می دانستم و شانه هایت را امن برای لحظه ای خوابِ کودکانه ...
حکایت من ، حکایت سوختن بال پروانه ایست که از گرمای شمع جان می گرفت. و اِی کاش هنوز پروانه ام را در دل ِ آتش خود می پروراندی !. تو هنوز پرواز پروانه را باور نداری که به چه شوقی به سوی تو پرواز می کرد. کاش تو هم پرواز می کردی و سر از پیلهء تردید بیرون می آوردی و با پرواز ، آرامش را به جان طبیعت هدیه می دادی و زیبایی را نثار ِ آسمان ِ خالی از پرواز ِ پروانه ها ...
حکایت من ، حکایت باران است که پیوسته می بارد و می شوید. باران ِ اشک من چشمهایم را برای دیدار دوبارهء نازنین ِ تو می شوید تا تو را آنگونه که می خواهم زیارت کنم و غبار ِ فراموشی تو را از اندیشه ام لحظه به لحظه پاک کند. و قداست باران را در دل ِ پاییزی ِ من چه کسی بهتر از آسمان پاییزی می داند ؟
حکایت من ، حکایت از تو گفتنها بود و هست. حکایت من ریخته در دامان ِ لحظه های بی تو بودن است. حکایت من را هر سحر صبای مهربان می خواند و تکرار می کند. و نمی دانم این حکایت تا کجا خوانده خواهد شد ؟ و تو در کجای قصه ام حکایتی تازه در کتاب ِ زندگی خواهی نوشت !
حکایت من ، حکایتی پاییزیست که تا بهار ، راه صد سالهء غم را به جان بی رمق خویش خریده است . و می رود ... و می بارد ... و می خواند !

دلم میخواست میتونستم چشمامو باز کنم حقیقت رو ببینم
.......... دلم میخواست
....................میتونستم اشکامو پاک کنم
دلم میخواست میتونستم یاد بگیرم بفهمم تا درک کنم که تو
................................................... هیچوقت مال من نمیشی
یه روزدیگه با یه شاخه رز زرد به دیدنم امدی...بهم گفتی
دیگه دوست ندارم
روزبعدی با یه شاخه رز سفید...
گذاشتیش رو سنگ قبرم. بهم گفتی
منو ببخش ! اون رز زرد
....................................................فقط یه شوخی بود

روزها رفتند و من دیگر،خود نمی دانم کدامینم؟!آن من سرسخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم؟!!
حوصله نوشتن هیچی رو ندارم خیلی حرفها بود اما حوصله شو ندارم!!اونقدر دلم گرفته که دارم می ترکم!شدم مثل اون روزها مثل اون روزها که اینجا رو درست کردم!بیام چی بگم؟!! همه اش حرفهای تکراری، همه اش غمهای تکراری،همه اش درد های تکراری، همه اش تنهایی تنهایی تنهایی!!!
تا می یای همه چی رو فراموش کنی، چنان محکم میخوری زمین که همه اون خوشیهای مسخره که تو خودتو به خاطرش گول می زنی و وانمود می کنی که خوش هستی،از یادت می ره!آره یلدا خانوم تو تا کی میخوای خودتو گول بزنی؟! چرا نمیخوای باور کنی که تو یه...!!!!دیگه تظاهر بسه!!!
خدا!
تو منو می بینی، مگنه؟!!
بهم نشون بده که می بینی، چون این بنده ات دیگه طاقتش تموم شده دیگه نمی کشه، دیگه تحمل نداره!

«روزگاری غریبست و بازار دروغ را فروغ. مجربات کهنه است، بلهوسی تجدد.
اسپید و سیاه و زرد و آبی
هرچاپ زنی مرید یابی
مجلس صلح ساختند به جنگ پرداختند. در جنگ اخیر قافیه را باختند، هیتلر با طرح مرام طغیانی (ناسیونال سوسیالیست)، آتشی افروخت که خامش شدنی بود. طرحی که روی آتلانیک ریختند نقش بر آب شد، در یالتا شعله ای برکشید که اطفای آن با آب اقیانوس کبیر هم مشکل است.
مثبت و منفی در جو سیاست بحد اشباع رسیده، مگر به طبیعت خنثی گردد و برق و رعد نکشد که گوشها کر و آبادیها زیر و زبر خواهد شد. پنج سال گذشت، هرروز از صلح صحبت است و هرشب از جنگ حکایت. چرا؟ هیچ طرف بحد وسط سر فرود نمی آورد.
اصطلاح جدید، جنگ سرد است.
ده هزار سال است که طرح آزادی میریزند و لاف دمکراسی می زنند و هیچوقت گرفتاری این گونه عالم گیر نبود و فرعنت بدین پایه نرسیده بود. از خدا منصرف و به طلا معترف. چنان مینماید که در گرداب اقتصاد و غلو در صادرات، بازی خود را باخته است . اگر مات نشود، پات خواهد شد.
فرزین بدست آسیا است اگر فریب بزک نخورد و گزک را از دست ندهد.«
مخاطب می بخشاید ننوشتن های مرا؟
شاید بخشد یا نه، ولی مهم نیست. مخصوصن اگر مخاطب از جنس مقوایی باشد.
اولین قانون جامعه ی ما این است: یا از دیگران به عنوان وسیله استفاده کن، یا دیگران تو را وسیله ی خودشان خواهند کرد. ( کاش در جنگل مانده بودم... )
رو درخت با نوک خنجر، " زنده باد درخت " نوشتیم...
|
ویلیام جیمز٬ فیلسوف آمریکایی می گوید: « حیا و خودداری ظریفانه زن غریزه نیست٬ بلکه دختران حوا در طول تاریخ دریافتند که عزت و احترامشان به این است که دنبال مردان نروند٬ خود را مبتذل نکنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند؛ زنان این درسها را در طول تاریخ دریافتند و به دختران خو یاد دادند.»
آیا هم اینک نیز اینگونه است؟ |