شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

اعتماد

غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد

آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند

 

ابریشم موهات

وقتی چشمات رو باز میکنی منو میبینی که دارم با ابریشم موهات بازی میکنم. و دستم رو روی گونه هات میکشم. بهم  لبخند میزنی منم با یه لبخند بهت جواب میدم. دارم کلمات رو تو ذهنم جابجا میکنم. هیچ وقت یاد نگرفتم که جمله های قشنگ بسازم. خیلی حرفا هست که میخوام بهت بگم ولی نمیدونم چه جوری از وسط این توفان مغزی، کلمات مناسب رو بکشم بیرون!

تو ذهنم این کلمات رو کنار هم میچینم: " شهرزاد من تورو خیلی دوست دارم. شاید این جمله رو بارها از زبونم شنیده باشی. ولی نمیدونم چه جوری باید حسم رو بهت انتقال بدم. شاید قبل از تو این حرف رو به کسی دیگه هم زده باشم که دوستش دارم. نمی خوام بگم که بهشون دروغ گفتم-  چون تو زندگیم از چیزی که خیلی بدم میاد دروغ هست - نه! بلکه می خوام بگم من اشتباه کردم. من اصلا نمی دونستم که دوست داشتن یعنی چی و این تو بودی که بهم یاد دادی و بهم فهموندی که دوست داشتن چیه و الان با دانشی که نسبت به دوست داشتن پیدا کردم بهت میگم که من هیچ کس رو دوست نداشتم و فقط تورو دوست دارم!" هنوز دارم با این کلمه ها ور میرم و عقب و جلو میکنم که دوباره یه چیز دیگه میاد تو ذهنم.

"نمی خوام عاشقت باشم آخه میگن کسی که عاشق میشه دیگه نمی تونه فکر کنه و فقط معشوقش رو میبینه و اصلا کاری به خوبی و بدی های معشوقش نداره همه چیز رو خوب میبینه. ولی من می خوام که تورو ببینم و خوبیات رو بفهمم و بهت فکر کنم به کارات فکر کنم و با فکر بدونم که تو چقدر خوبی، با فکر، زیبایت رو حس کنم. نه اینکه کور کورانه بپرستمت. آخه تو اونقدر خوبی که عشاقت شدن فقط ارزشت رو کم میکنه. "

بازم این کلمات بهم هجوم میارند و هنوز زبونم به گفتن هیچ چیز باز نشده که تو لب باز میکنی و بهم میگی: دوستت دارم! و مثل همیشه من از گفتن حرفام باز میمونم. و فقط میتونم بگم: منم دوستت دارم. هنوز نمی دونم باید حرفام رو از کجا شروع کنم. که تو من رو میبوسی و بازم این کلمات مثل یه توفان تو ذهنم میمونه و بازم حرفای دلم رو بهت نمی زنم.

رویاهای اسب آبی

رویاهای اسب آبی

 

روزی یک اسب آبی

با هزاران امید و آرزو هوس پرواز کرد.

یک جفت بال برای خودش دوخت

که در هوا شلپ شلپ به هم میزد.

 

او نفس زنان

از کوه بلند برف پوش بالا رفت.

بالای سرش ابرها و زیر پایش دریا.

دلش مالامال از ترس و سرش پر از رویا.

 

 

 (پایان خوش)

اسب آبی بالهایش را به هم زد.

با غرور و افتخار نعره زنان

چون عقابی پر کشید و رفت

و میان ابرها ناپدید گشت.

بدرود،بدرود!

 

 

 (پایان غم انگیز)

مثل قورباغه جست زد

و عین سنگ تلپی افتاد پایین

گردنش شکست،ناله ای کرد و غرق شد.

آخ، خداحافظ!

 

 

 (پایان احتیاط آمیز)

اسب آبی نگاهی به آسمان انداخت

و نگاهی به پایین،به دریا

وای چه خطرناک!

آنوقت راهش را کشید و رفت خانه

و بعد از صرف چای و کیک تخت خوابید...

 

                                                             

                                                            "شل سیلوراستاین"

 

؟!!

 

 

چند تا ستاره باید شمُرد ...

                 تا به رویای « تو » رسید ؟

 

دیدی بغض امیر هم ترکید ... پس نگو همه آدما دل سنگند !!!

قصه چهارشنبه !

روزی روزگاری ، توی ایران ما ، یه دختر خوبی بود. این دختر یک دوست پسر داشت. این پسر عاشق دختره بود. دختره همیشه می گفت اگه من چشم داشتم همیشه با اون می موندم. بالاخره یه روز یکی پیدا می شه و بهش چشم می ده. دختره وقتی چشم هاش رو باز می کنه می بینه دوست پسرش کوره . می ذاره می ره می گه من دیگه تو رو نمی خوام. پسره با ناراحتی می ره  و یه لبخند تلخ می زنه و می گه : مراقب چشم های من باش !

دخترک سیب فروش



چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می شوند و همگی به همسران خود وعده می دهند که روز جمعه حتماً برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.

در سخنرانی، بحث طولانی می شود، طوری که حبه یاد اون سیب هایرکت هواپیما نزدیک می شود که این مسئله باعث می شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یکباره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آنها می کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی دقتی به پایه میز دکه ای اصابت کرد و سیب های روی آن، زمین می ریزد . مسافران همه بی تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می رسانند و در جای خود می نشینند و نفس راحتی می کشند که می توانند به خانواده خود برسند.

اما یک نفر از آنان می ایستد و نظاره گر صحنه می شود. او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می کند و به دخترک سیب فروش کمک می کند که سیبها را جمع کند ، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.

آن مرد در حین جمع آوری سیبها متوجه می شود بعضی از سیبها له شدند و بعضی ها کثیف پس 10 دلار به دخترک می دهد و می گوید این هم خسارت سیب هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم و امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم

مرد ایستاد و با گامهای بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت: ببینم، نکند شما حضرت عیسی هستید؟

مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب ماند.

حرف حساب !

چه فرقی می کند باران بیاید یا نه؟ چه فرقی می کند خاک کوچه گل شود و قدمهای من را شمرده شمرده پی زمین سفت بگرداند؟ اصلا چه فرقی می کند آسمان چه می کند؟ مهم اینست که تو باشی. آسمان باشد. ماه باشد. بتابی. ببارد. بر من ! بر من !

 

امشب با خودتم خدا !

آیا واقعا همین طوره؟

این جریمه‌ی آدم بودنه؟

والذین کفروا اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون!

پس تکلیف من چی میشه؟
امشب برای اولین بار دعا کردم ایکاش آدم نبودم.... یا به آرزوم می رسیدم. به یک قصه ؛ به یک قصه گو ؛ به یک نوازشگر روح !

جسارت

حوا نیز می توانست نبیند ...  اما دید !

 

می توانست هیچ نپرسد...  اما پرسید !

 

می توانست عبور کند از درخت سیب ؛

 

اما ...........!

 

من پسر خلف اویم ....

 

 

*********************************

 

اوارگی بهای سیب چیده نبود ،

 

آوارگی ؛ کیفر جسارت حوا بود ..................

 

 

حال من به جسارت عشق تو را بر خود برگزیدم... 

 

شهرزاد من !

 

 

یادداشت عجیب !

دیروز روز عجیبی بود .بیشتر از همیشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگیرم

بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب میدونستم که احتیاجی نداری به تماس من .یه جوریم

غرورم نمی ذاشت.خوب منم به یه هم صحبت نیاز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری
.

دلم به طرز عجیبی گرفته بود.فکر اینکه نکنه ناراحت باشی داشت دیوونم می کرد.هیچ

راهی نداشتم  .دیروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما این افکار

رهام نمی کرد. اذان صبح رو دادند. دو رکعت التماس.

وای به حال من. دل تنها.

تو اونجا تنها

من اینجا

تنها