شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

به نام مادر ...

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی
اما من به این کوچکی و ناتوانی
چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:
از میان فرشتگان بیشمارم
یکی را برای تو در نظر گرفته ام.
او در انتظار توست و حامی و
مراقب تو خواهد بود.

کودک همچنان مردد و ادامه داد:
اما اینجا در بهشت من جز خندیدن
و آواز و شادی کاری ندارم.

خداوند لبخند زد :
فرشته ی تو برایتآواز خواهد خواند و
هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او
را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد :
من چطور می توانم بفهمم
که مردم چه می گویند در حالی
که زبان آنها را نمی دانم.

خداوند او را نوازش کرد و گفت:
فرشته ی تو زیباترین وشیرین ترین
واژه هایی را که ممکن است بشنوی در
گوش تو زمزمه خواهد کرد و با
دقت و صبوری به تو یاد خواهد
داد که چگونه صحبت کنی.


کودک با ناراحتی گفت:
اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟؟

و خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت :
"فرشته ات دستهای تو را در کنار هم
قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی."



کودک سرش را برگرداند و پرسید:
شنیده ام که در زمین انسانهای بد
هم زندگی می کنند. چه کسی
از من محافظت خواهد کرد؟؟

خدا گفت :
فرشته ات از تو محافظت
خواهد کرد حتی اگر به
قیمت جانش تمام شود.


کودک با نگرانی ادامه داد :
اما من همیشه به این دلیل
که نمی توانم تو را ببینم
غمگین خواهم بود.


خداوند لبخند زد و گفت :
فرشته ات همیشه درباره من
با تو صحبت خواهد کرد
اگرچه من همیشه در کنار تو هستم.


در آن هنگام بهشت آرام بود
- اما صداهایی از زمین به گوش می رسید.

کودک می دانست که بزودی
باید سفر خود را آغاز کند.

پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید :

خدایا اگر باید هم اکنون به دنیا بروم
لا اقل نام فرشته ام را به من بگو.

خداوند او رانوازش کرد و پاسخ داد :
نام فرشته ات اهمیتی ندارد

ولی می توانی او را "
مادر" صدا کنی.

فقط همسرم بخواند !

 

به راستی آفریدگار عالم این جهان بی کرانه را به عشق کسی آفریده است .همچون من که  جهانی ساخته ام از عشق برای تو.......

 

فرا رسیدن سومین ماه زندگی مشترک و پیوند آسمانیمان مبارک.

 

بدینوسیله مراتب تشکر و قدردانی خود را از همسر عزیز و وفادارم اعلام می دارم.

 

و لیاقت دست بوسیش را همچنان آرزو دارم ، سالیان سال.

 

همسرم ، بانویم ، برای هر آنچه که دارم از تو تشکر می کنم.

آخر هفته

 

شنبه را
با تیغی از جنس بردباری

تکه تکه می کنم

و یک‌شنبه را

                    -  بی هیچ درنگی ـ

می سوزانم با آه.

 

دوشنبه‌ی وحشی را

که در شیب تنهایی

رام می‌کنم با چند قطره آب شور،

دیگر برای کشتن سه‌شنبه

تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست،

                                                مگر دعا.

و بعد

دیوانه‌وار بوسه می‌زنم

بر معبد دست‌های چهارشنبه

که از فرط همسایگی‌ات

بوی نور می دهند.

 

و این‌ها و این همه

تنها برای تو

ای نشسته در شب شتابناک آدینه!

 

از جنس سخن

 

چشمانش می خندیدند.

چنین آسمانی هرگز ندیده بودم.

چنار برگهایش را دوست داشت

و زیر ماه تاب شهریور

عشق  کودکانه بازی میکرد.

ترس را بدرود گفتم.

هرچه بودم دادم.

در آغوش هم

پرواز کردیم...

آنی

محو شدیم.

 

بذار ساده تر بگم

 

 

آنگاه که تو در کنار من هستی

 

شب یا روز ،  کدام یک بهتر است ؟

 

چه بگویم؟

 

اما می دانم که

 

هر دو بی ارزشند

 

آنگاه که تو در کنار من نیستی !

 

آره تو...خود تو میگم همسرم

تو قبله گاه منی، آخه پناه منی

حالا عاشقم، آره عاشقم

تو رفیق راه منی

دوست دارم های تو، امید موندن می ده

به این امیر خسته، جرأت بودن می ده

وای که چقدر دوست دارم، به قد دنیا می خوامت

اندازۀ ستاره های آسمون می خوامت

ناز نگاه تو، بادۀ ناب من

مست و خرابم کن، تو ای همه تب و تاب من

ای گل باغ دل، چشم و چراغ دل

من به تو دل بستم، فقط تو رو می پرستم

جمعه انتظار

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

سلام یکی از نامهای خداوند متعال است و او خود را در قرآن کریم در سوره مبارکه حشر به این نام خوانده است... کلام مسلمان با این نام شروع می شود و حتی گاهی برای پایان دادن به سخن , کلاممان را با سلام ختم می کنیم , درست مانند نماز که با این اسم بلند و نورانی ختم می شود ...

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته سلام یعنی , صلح و درود و وقتی در ابتدای برخورد به کسی سلام می گوییم معنایی جز این ندارد که یعنی تو از گزند و آسیب من به دوری و دیگر از جانب من هیچ خطر و لطمه ای تو را تهدید نمی کند , آنچنان که نام دیگر بهشت دار السلام است و بیشترین کلام در بهشت سلام است .سلام قولا من رب رحیم ....... سلامی از طرف پروردگار رحیم و تحیتهم فیها سلام .......... و درود و تحیت آنها (بهشتیان) در آن (در بهشت) سلام است و شب قدر نیز شبی است که تا طلوع فجر نظام هستی در صلح و درود است سلام فیها حتی مطلع الفجر ...و آیات بسیاری که بر این کلمه زیبا دلالت دارد.........

شان زیارت , شان عشق و معشوق است , اینکه کسی از خویشتن خویش , فارغ شده و به محبوب بپردازد , آنچنانکه در این دیدار هیچگاه خودیت و منیت در میان نباشد , زیارت ریشه در انحراف از خویش و مشغول گشتن زایر به کسی است که جان در گرو محبت تاو بسته است و به همین دلیل در قران کریم , خداوند متعال کلام دروغ را قول زور یعنی کلامی که از جای خود منحرف شده و در محل خویش قرار ندارد , پس مقام زایر مقامی است که خود را نمی بیند و تنها سلطان قلب خویش را می بیند ............

دعا یعنی درخواست و خواندن , اما زیارت یعنی راز ونیاز کردن , دعا یعنی خواستهای خویش را مطرح کردن و زیارت یعنی ستودن آنکه قلب را به شایستگی به تسخیر کشیده است , برای همین هم دعاها معمولا با حرف ندا و خطاب شروع می شود , اما زیارتها با سلام.........

مثلا زیارت عاشورا با این جمله که السلام علیک یا ابا عبدالله....... شروع می کنیم و همچنین سایر زیارتها را...... در زیارت فرض واقعی بر مواجهه و روبرو شدن قرار گرفته , آنچنان که گویا محبوب و معشوق و منظور دل در برابر ماست و ما در پیشگاه او واقع شده ایم و میخواهیم با او سخن بگوییم , در دعا اصل بر درخواست و طلب و نیاز استوار است و اما در زیارت اصل بر گفتگو و مکالمه , و مگر نه اینکه سلام کردن بر غایب امری دور از عقل و قبیح می باشد؟

اصل در مواجهه بصیرت و معرفت است , که نابینا تا کسی را در روبروی خود احساس و ادراک نکند , کلمه ای نمی گوید و غریبه, تا آشنایی را در برابر خویش نبیند , عرض سلام نمیکند و گل لبخند بر لبانش نمی نشیند..... حق شناسی و سپاسگزاری از ولی نعمت و منعم یکی از تجلیات الهی فطرت الهی انسان است , هر انسان سلیمی در برابر ولی نعمت خویش شاکر و سپاسگزار است و تلاش می کند که به نوعی در برابر انعام و محبت او قدر شناسی و قدر دانی کند..........

آنچه در کلام بزرگان در مقام حضرتش (عج) بیان شده این است که .... و بیمنه رزق الوری و بوجوده ثبتت الارض و السماء .....یعنی به خاطر میمنت و مبارکی وجود او جانداران روزی داده میشوند و بخاطر وجود اوست که آسمان و زمین استوار است ....در فرهنگ شیعی اما غیر از اینکه جانشین پیامبر و خلیفه بر حق او می باشد , واسطه فیض از عالم بالا در حق موجودات نیز هست و بلکه اطلاق قلب هستی نیز برازنده وجود پر برکت اوست , آنچنان که اگر اگر موجودی از قلب تهی باشد حیات برای او ممتنع و غیر ممکن است , جهان نیز بدون وجود امام و حجت (ع) , قادر به بقا نیست........همانگونه که در روایت وارد شده که اگر وجود حجت نباشد , زمین اهل خود را فرو می برد............ .

حال به نکته دیگری اشاره می کبنم و آن کلام نورانی خود حضرتش (عج) که اینگونه بیان فرموده اند : ما یاد شما را فراموش نمی کنیم و در امور شما اهمال و کوتاهی نمی کنیم........ کمی نکات گفته شده را مرور کنیم: سلام دادن بر کسی که حاظر نیست , امری قبیح و دور از عقل است , پس با سلام خویش , حضرتش را حاظر می دانیم و به عنوان کسی که مخاطب زیارت است , مورد سلام قرار می دهیم و زیارت یعنی در محبوب خویش ذوب شدن و از خود فاصله گرفتن............ و وجود نازنین او عامل ارتزاق موجودات و بلکه حیات و بقای هستی , بسته به وجود مبارک اوست , و او در امور ما سهل انگاری نمی کند و یاد ما را فراموش نمی کند............ ..

دید و بینش ما نسبت به حضرتش چگونه است ؟ آیا سلام از روی عادت است یا اطاعت ؟ آیا کسی که حیات و زندگی و بقا و دوام ما به وجود او وابسته است , چه جایگاهی در میان ما دارد؟ و در آخر اینکه اگر همین جمعه , امر ظهور محقق شود چقدر خود را برای تحقق دولت کریمه آماده کرده ایم و در آخرین برخورد تاریخ که میان حق مطلق و باطل مطلق روی می دهد, جایگاه ما کجاست؟ و خود را برای تحقق این امر چقدر آماده کرده ایم, و آیا ایمان ما به وجود حضرتش که در قرآن کریم در کنار ایمان و یقین به آخرت آمده است چقدر است و تا چه اندازه , تمهید این مساله بزرگ را در خویش و در میان اطرافیانمان مهیا کرده ایم؟

اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه , تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله...

این ۴ نفر ...

چهار نفر بودند که اسمشان این ها بود :‌

 _ همه کس ،

_ یک کسی ،

_ هر کسی  ،

_ هیچ کس .

 کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که  یک کسی این کار را به انجام می رساند . هر کسی  می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد .یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد  که هر کسی   یک کسی  را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که  همه کس می توانست انجام بدهد .

 خوب حالا شما کدومشون هستین ؟! ....

تا حالا فکر کردین ؟

 

پنجره

پنجره

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست ............

 

کنار آشناییت من آشیانه می کنم               فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

یکی سوال می کند به خاظر چه زنده ای   و من برای زندگی ؛ تو را بهانه می کنم

طفلی دل ساده تو !

دور و برت، پر از نگاههای پر امید، پر از زندگی، پر از هیاهو...! دلت می خواد مثل این نگاهها باشی...! با این نگاهها به تک تک ناامیدی هات بخندی و بی تفاوت باشی! بی تفاوت...! کاری از دستت برنمیاد، به جنون میرسی، مرز جنون هم کفاف نمیده!... من از این همه کش و قوس هایی که تو زندگی برام میاد خسته ام، دیگه حوصلهء هیچ کدام از این فکر و خیالام را ندارم، فکر می کنم به آخرش رسیدم به آخره حقیقت خودم...! من نمی دانم آخر این زندگی به کجا می رسه که ما اینقدر آن را به فکر و خیال، امیدهای واهی می گذرونیم...، هیچ و پوچ!!! من نمی دانم وقتی من اینها را می دانم، چرا باز هم اینقدر فکر و خیال مزاحم اذیتم میکنه؟ از همه کس و همه چیز می ترسم! از خودم هم می ترسم! از خودم که الان که دارم می نویسم، حتی انگشتهام هم با من یاری نمی کنند، از تاریکی پشت این پنجره! از امروز، از فردا، از دنیا می ترسم! من از این دنیای غول آسای عجیب و بیریخت می ترسم! از دونه دونهء کلمه هایی که اینجا مینویسم می ترسم! خدایا من از همه چی میترسم! آنقدر نا آروم و خسته هستم که اصلا قدرت فکر کردن ندارم! تو سرم خالیه خالیه! حالم اصلا خوش نیست، من امشب به عمق تنهایی و بی کسی خودم خیلی بیشتر از همیشه نزدیک هستم! دلم میخواد تا ابد بخوابم، تا خود خود آن دنیا! دلم میخواد یک خواب سفید ببینم؛ پر از گل های یاس، پر از مارگریت های سفید و کوچولو، پر از صدا، پر از بودن، پر از نفس کشیدن، پر از با هم بودن، پر از با هم قدم زدن، پر از اسب، پر از آبشار های بزرگ همیشه جاری، پر از حضور، فقط پر از بودن، بودن و بودن و بودن تا بی نهایت بودن...!!! عحب دنیای خنده دار و مضحکیه؛ دنیای شک و تنهایی! دلم می خواد این دو تا را بکشم! عمق آن لحظه های کلافگی و راه به جایی نبردن را...! یعنی کسی می تواند دلتنگی را بکشد؟ ای کاش قدرتش را داشتم! ای کاش می توانستم... دلت میخواد حرف بزنی٫ دردی خودت را بلند بلند برای میلیون میلیون گوشهایی که دور و برت هستند مثل شعرهای سهراب روان و سالم بخوانی و با لحن زیبا، تاثیر درد و شکنجه را زنده تر کنی! ولی... تو یک نقطه ای از دنیا توی حرفهای خودت گم میشی، تو اضطراب و نگرانی٫ تو دودلی و بی اعتمادی نسبت به پاکی این گوشها گم میشی و بر میگردی به همان جایی که همیشه باید بر گردی، یعنی به درون تا بینهایت٫ بینهایت خودت! خودی که تا آخر آخر دنیای تو٫ توی همهء بودن ها و نبودن هات شریک بی غم و بی چون و چرای تو است! تو زندگی زخمهایی وجود دارند که مثل خوره روح آدم را میخورند! این حرف صادق هدایت است، فلسفهء جالبی داره این کلام کوتاه ولی بی پایان هدایت...! تازگی ها فقط آثار هدایت را می خوانم! حس می کنم آرامم می کند، هدایت درد مشترک من را میفهمد، دیده و شاید هم مشابه اش را درک کرده...! کاش هدایت ها، سهراب ها، فروغ ها و خیلی های دیگه از خوبای دنیا، درد زندگی را، درد تک تک این آدم های کوچولو را مثل شعر و قصه تو یک فرمول خلاصه میکردند و آدم ها میتوانستند به دنبال این فرمول قصهء غصه هاشون را بنویسند و یا بگویند... دیگه تمام امیدم را از دست دادم، همه چیز پاک شد؛ تمام آرزوهام، تمام نیتهایی که کرده بودم، تمام سادگیهام، تمام من، تمام وجودم پاک شده، حالم خیلی بد است، خیلی بدتر از آن بد همیشگی! اول این سال خورد شدم و شکستن واقعیه خودم را حس کردم! بهم ثابت شد که امید ما آدمها تنها چیزی است که خیلی بی پایه و اساس است! فکر میکنم با گذشت روزها به پایان سردرگمی هام نزدیک شدم و یک قدم بیشتر با خط پایان فاصله ندارم، هیچوقت دلم نمی خواد بنویسم به آخر خط رسیدم، ولی انگار همیشه وقتی آدم از چیزی بدش میاد زودتر به سراغش میاد ! منی که اینقدر ساده با صداقت، ستون زندگی خیالی خودم را با آرزو محکم میکردم به اینجا رسیدم، به این آخر خط کذایی!!! حیف که نمی توانم این دنیا را عوض کنم! حیف که نمی توانم قلبها و افکار آدمهای این دنیا را عوض کنم! حیف که یاد نگرفتم خودخواه باشم! حیف که یاد نگرفتم دودل و نا مطمئن باشم! حیف که یاد نگرفتم فراموش کنم که عزیزترینهای زندگیم ممکنه تو کمتر از یک ثانیه برای بینهایت ثانیه از من دور بشوند و تنهایم بذارند و برای همیشه بودنمون فقط و فقط آرزو باشد! حیف که یاد نگرفتم پیش داوری بکنم! حیف که یاد نگرفتم از کسی متنفر باشم! حیف که یاد نگرفتم عزیزترن های زندگیم را به من پشت کردند را فراموش کنم و از آنها به بدی یاد کنم! حیف که یاد نگرفتم اگه یک بار عاشق شدم، اگه عشقم گذاشت و رفت، دوباره عاشق کس دیگه ای بشوم! ... خالی شدم از تمام امیدهای زیبایی که سازندهء زندگیم بودند، سبب ادامهء زندگیم بودند! از حالا به بعد قدم به قدم، پیش به سوی آخر هیچ و نیستی، میروم تا انتهای این وجود خالی، که فهمیدن خلوتش مثل ترجمهء کتابی است که هیچوقت خوانده نشد! از قصد و به عمد قدمهام را آرام بر می دارم، دلم می خواد به آخر نرسم، دلم می خواد دقیقه ها؛ قرنها باشند و بی پایان، نگذرند! آره! این دقیقه ها، نگذرند و بتوانم بمونم، بمونم تا بفهمم از زندگی چی فهمیدم؟ بمونم تا شاید کمی مزهء خوشی و شادی را بچشم، بمونم شاید معجزه ای توی زندگیم رخ بدهد، بمونم چون هنوز زوده به آخر برسم، مگه چقدر عمر کردم؟ آره! بتوانم بمونم، بمونم و بمونم و بمونم...!!! طفلک این دلم چقدر اگه و ای کاش تو خودش ذخیره کرده...! طفلی دل ساده من!!!...