شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

لبخند شیطان !


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»

فقط تو ... !

الله لایحرمنی منک و لالیلة ابعدها عنک
خدا مرا از تو محروم و شبی از تو دور نکند


و لالیلة ابعدها عنک .. و لالیلة ابعدها عنک
و شبی مرا از تو دور نکند

و انا ویاک و انا شایفک هنا بعینی
و من با تو هستم اینجا دارم تو را با چشمم می ببینم


بعیش احلام بلاش منها تصحینی
خوابم مبادا از خواب بیدارم نکنی

الله لایحرمنی منک و لالیلة ابعدها عنک
خدا مرا از تو محروم و شبی از تو دور نکند


و لالیلة ابعدها عنک .. و لالیلة ابعدها عنک
و شبی مرا از تو دور نکند

ضحکة .. ضحکة من شفایفک
خنده .. خنده لبانت


لیّه بتهون جراحی علیّه
برایم زخم هایم را بی ارزش می کند


یا حبیبی یا کل مالیّه انا روحی لیک
عزیزم ای تمام داراییم من جانم برای توست


یللی فی عیونک حنان الدنیا
ای که در چشمانت محبت عالم است


و الدنیا معاک حاجة تانیة
و دنیا با تو چیز دیگری است


و امانة ماتبعد ثانیة مانا روحی فیک

و خواهش می کنم لحظه ای دور نشو جانم با توست

و انا ویاک و انا شایفک هنا بعینی
و من با تو هستم اینجا دارم تو را با چشمم می بینم


بعیش احلام بلاش منها تصحینی
خوابم مبادا از خواب بیدارم کنی

انت .. الفرحة اللی یاما نادیتها
تو .. آرزوی شادی هستی که بسیار صدایش زدم


و الجنة اللی انا اتمنیتها
و بهشتی که من آرزویش را داشتم


من اول لقانا لاقیتها یاحبیبی فیک
در دیدار اولمان در تو یافتم عزیزم 


یللی من الدنیا بحالها و اخدنی
ای که مرا از مادیات دنیا رهاندی


اوعدنی حبیبی اوعدنی
به من قول بده عزیزم


و لالیلة تفارق حضنی ده .. انا روحی فیک
که شبی آغوشم را ترک نکنی .. من جانم با توست

خودشناسی !

 
الهی!
در شگفتم از آنکه کوه را می شکافد
 تا به معدن جواهر دست یابد
 و خویش را نمی کاود تا به مخزن حقایق برسد.
 
از استاد حسن زاده آملی

سجده های سرد

کودکی خاموش ، درون آتش خیز

نغمه ساز خروش مستی

مترنم شده از سلسله بند وجودش ،

گل ولای خیابان ،

گوهر شور جوانی ....

بر پای

به نگاهی شده صیاد سرود مستان

پا به مسجد

که نه بر چشم ملائک

که یکی خاسته بر پای سماع اش

نه کم از روح خدایی با پای ِ  گـِـلی.....

محو باران ِ موذن

بوی مرطوب ِ نقوش کاشی

پیچش زنگ کلاس امروز

حرف اول

الف آب و اله و الله

مزۀ ترش خطوط دیوار

چقـَـدَر "آ" .........

"ل" و" ا" حتما ً لا

"ا" و "ل" و "ه ِ"  شایــــــد ،  "اله"

 "ا" و "ل" و "ا" هم الا

"ا"و "لــــــ......

پیچش نای اذان کودک

دو گلدسته شوریده به گـِـل

تاری چشم و نگاه کودک

به دو حرف آخر

سوزش اشک حضور مردم

رقص مستانۀ گـِـل ،

غیرت نامردی

"که چه گستاخ حضوری بچه...."

بغض خاموش موذن ، کاشی نم زده روی دیوار

تاری چشم و نگاه کودک

به دو حرف آخر......

 
 

نیمه پنهان

 

این تصویر یک صخره در برمه است. این عکس فقط در یک روز خاص از سال میتواند گرفته شود.در این روز اشعه خورشید با زاویه خاصی بر این صخره می تابد :

چیزی متوجه شدید؟ دوباره نگاه کنید:
 




اگر هنوز اعجاز این تصویر را درک نکرده اید تصویر را بچرخانید:

به چشمان خوددروغ نگوئیم .خدا دیدنی است... 

واقعا نمی دونم شما با دیدن این تصویر چه فکری کردید؟ اما من خیلی تمایل پیدا کردم تا بدانم این تصویر نماد چیست؟ مطمئنم خدا بی دلیل آن را خلق نکرده .من فکری که به ذهنم رسید این بود: شاید این زن و فرزندش در این دیار مورد ظلم قرار گرفته اند و حال همیشه چنین دیده میشوند تا انتقام بگیرند یا شاید نماد آن است که تمام موجودات خدا را تسبیح می کنند ولی ما نمیبینیم و نمی شنویم و این یک نمونه کوچک است.

برایش دعا کنید ...

 

قلْ لی ما أفعَلُ یا حبیبی

 أمْشی .. أمْ أبقى .. أم ماذا؟

 یا حبیبی إشْرَحْ لی دربی

مِنْ أینَ سأمشی وإلى أینْ

یا حبیبی خُذ منی عیْـناً

واترُکْ لی إحدى العَیْـنَیْـنْ

کیفَ سأمشی الدّرْبَ وحیداً ؟

کیفَ سأمْضی عنکَ بعیداً ؟

لم أذهَبْ عنکَ ولنْ أذهَبْ

مِثْـلَ المَجْـنونِ أعودُ إلیکْ

 

ترجمه:

به من بگو چه کنم ای محبوب من

بروم یا بمانم ... چه کنم ...

ای عشق من راهم را به من نشان بده

از  کدامین مسیر بروم به کجا

ای عشق من چشمهایم را از من بگیر

و یکی از چشمها را به من  بازگردان

چگونه بدون تو این مسیر را بپیمایم ؟

و چگونه میتوانم از تو دور باشم؟

از پیش تو نمیروم و نخواهم رفت

و مانند دیوانگان به سوی تو باز خواهم گشت...

 

بیاندیش که اندیشه کتابی است سفید

 

 

برایش دعا کنید ، اون که گناهی نداره ...

 

نازنینم ، همسرم

 

ای همه تو ؛

سر و تن و جانم ، همه ی احساسم فدای تو

عشقم تو ، ایمانم تو

این دلم مالامال ، مال تو !