شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

عکاسی

عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه ی بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید، به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان "دکتره". یا اون مهرداده، الان "وکیله".

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم" آقا معلمه"، الان "مرده"!

خدایا شکرت

نقل است که روزی پیرمردی فقیر با دستانی پینه بسته و ترک خورده ، به وقت نهار تکه نان خشکی را از انبان خود دراود و برای انکه نرم شود و بتواند با معدود دندانهایی که در دهان داشت  ان را تناول کند، در جوی آب فروبرد. بعد از خوردن نان دستها را بالا برد و بارها گفت  خدایا شکر. رهگذری که شاهد ماجرا بود گفت پیر مرد این چه شکری است که پایان ندارد . پیر مرد گفت این شکری که من می کنم از هر اعتراضی برای خدا بد تر است .


پیری

دو تا پیرمرد با هم قدم می زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودن. پیرمرد اولی گفت: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»
پیرمرد دوم گفت  «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟»
پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»
پیرمرد دوم: «پروانه؟»
پیرمرد اولی گفت : «آره!» بعد با فریاد رو به همسرش: «پروانه! پروانه! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»

آتیش گرفت!

دو میز آنطرفتر ، جلوی من ، زن رویاهایش پایش را روی پای دیگرش انداخت.


یاس

یاس بوی مهربانی میدهد
عطر دوران جوانی میدهند!
یاس را آیینه ها رو کرده اند
یاس را پیغمبران بو کرده اند!
یاسها یاد آور پروانه اند
یاس ها پیغمبران خانه اند!
یاس مثل عطر پاک نیت است
یاس استنشاق معصومیت است!
حضرت زهرا دلش از یاس بود
قطره های اشکش از الماس بود!


به یاد حضرت زهرا مرضیه (سلام الله علیها) و یاس خودم !

زیرآبی

این روزا عده ای یه جوری زیرآبی میرن که دلت میخواد بهشون بگی :من نگاه نمیکنم بیا بالا یه نفسی بکش لااقل خفه نشی!!!!


غروب

غروب شد. رفت !

همین...

سکوت

آرام تر سکوت کن ... صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد ...  

قیاس عشق

بانو !

من مثل دیگران عاشقت نیستم!

اگر آنها ابر را به تو هدیه میدهند،

من باران را نثارت میکنم!

اگر آنها فانوس را به تو میدهند،

من ماه را در دستانت میگذارم!

اگر آنها شاخه ای را به تو میدهند،

من جنگل را پیشکشت میکنم!

و اگر آنها زورقی را به تو میدهند،

من سفر را به تو تقدیم میکنم!

 

نزار قبانی

ترجمه: یغما گلرویی