شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

کیم من ؟ من که نه مرادم ، نه مریدم !

نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم ، نه چنانم که که تو گوئی ، نه چنینم که توخوانی ، نه آنگونه که گفتند و شنیدی ، نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیر کسی بسته ام و برده ی دینم ، نه سرابم ، نه برای دل تنهایی توجام شرابم ، نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستاده پیرم ، ‌نه بهر خانقه و مسجد و میخانه فقیـرم ، نه جهنم ، نه بهشتم ، چنین است سرشتم ، این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلکه از صبح ازل با قلم نورنوشتم. حقیقت نه به رنگ است و نه به های است و نه هو ، نه به این است و نه او ، نه بجام است و سبو گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم ، تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را . آنچه گفتند و سرودند تو آنی ، خود تو جان جهانی ، گر نهانی و عیانی ، تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی ، توندانی که خود آن نقطه عشقی ، تو اسرار نهانی ، همه جا تو ، نه یک جای ، نه یک پای ، همه ای ، با همه ای ، همهمه ای ، توسکوتی ، تو خود باغ بهشتی ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی ، به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی ، در همه افلاک بزرگی ، نه که جزئی ، نه چون آب در اندام سبوئی ، خود اوئی ، ‌تا به در خانه متروکه هر کس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی

به عشق مهدی صاحب الزمان (عج)

به عشق مهدی

ای رخت رخشنده تر جانا ز (قاف و میم و رِ)

چشمهایت دلربا چون (گاف و واو و هِ و رِ )

بر در جود و سخایت حاتم طایی فقیر

در تحیّر از جمالت (یِ و واو و سین و فِ)

از لب لعلت نمایان چشمه ی آب بقا

ای ملقّب در جهان بر (میم و هِ و دال و یِ)

ظلمت کون و مکان از زلف مشگین فام تو

خال رخسارت بدلها (کاف و عین و ب و ه)

بر جهان و اهل او غیر از تو ای جان جهان

نیست یکتا پیشوایی (میم و صاد و لام و حِ)

ای مسمّی بر محمّد (ص) همچو ختم انبیا

وی مکنّی بر ابوالقاسم چو (نون و ب و یِ)

در سماوات ولایت ای ولی کردگار

چون مه تابنده ای با (طا و لام و عین و تِ)

رهروان راه ایمان را نباشد غیر تو

در جهان آفرینش (رِ و هِ و بِ و رِ )

تا به کی خون جگر از فرقت رویت خورد

ای به جسم خستگان جان (شین و یِ و عین و هِ )

غیر آه آتشین و ناله های جانگداز

بی گل روی تو کو حاصل ز (عین و میم و رِ )

ای که اندر ماسوی جانا نباشد غیر تو

مظهر مردانگی و ( قاف و دال و رِ و تِ )

گر که با لطف الهی رنجه فرمایی قدم

سر نگون سازی لوای ظلم و (جیم و واو و رِ )

گفت «شائق» عاشقم بر صاحب این نام پاک

( حِ و ضاد و رِ و تِ و میم و هِ دال و یِ )

اللهم عجل الولیک الفرج

شب عملیات ؛‌ کلاه و گلوله

شب عملیات من جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم.

از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید.
در یک لحظه کلاه از سرم افتاد.
علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد!.

برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم»
... گلوله توی پیشانی علی بود.  

 

مهدی پورامین

تکراریه . اما اون با من !

بیا تا لیلی و مجنون شویم، افسانه اش با من
بیا با من به شهر عشق رو کن، خانه اش با من
بیا تا سر به روی شانه هم را ز دل گوییم
اگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با من
در میخانه چشمت، به گلگشته نگه وا کن
خرابم کن خراب، آبادی ویرانه اش با من

سلام ای غم، سلام ای همزبان مهربان دل
پر پرواز وا کن چون پرستو، لانه اش با من
مگو دیوانه خو زنجیر گیسو را ز هم وا کن
دل دیوانه دیوانه دیوانه اش با من

در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا
خدایا عاشقان را غم مده، شکرانه اش با من

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد
تو گرمم کن به افسون، گرمی افسانه اش با من

چه بشکن بشکنی دارد، فلک در کار سرمستان
تو پنهان بشکن این، نشکستن پیمانه اش با من

واقعا که...

 

همه ی خودم را مال تو کرده ام 

 چقدر دنیای تو بزرگ است


هنوز از تنهایی سخن می گویی


چقدر کم هستم! 

 

هاتف میگه :

چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی؟

که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی

تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا

ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی

ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم

همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون

شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی

تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین

همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی

تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران

قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟

دیوونه ...

برای درد غریبی ، دوا شدن سخت است

میان مردم کافر ، خدا شدن سخت است

میان این همه سقراط پوچ و خیالی ...

برای حل معما ، چرا شدن سخت است 

 

اون با من ... !

به نجوایی صدایم کن ...

بدان آغوش من باز است ...

برای درک آغوشم شروع کن ...

یک قدم با تو ...

تمام گام های مانده اش با من ...

آغاز

قطار می رود


 تو می روی

تمام ایستگاه می رود

 و من چقدر ساده ام

 که سال های سال

 در انتظار تو

 کنار این قطار رفته ایستاده ام

 و همچنان

 به نرده های ایستگاه رفته

 تکیه داده ام!

                    (قیصر امین پور)

جمعه یعنی آه الغوث الامان در فراق مهدی صاحب زمان

جمعه یعنی اشکهای انتظار،

جمعه یعنی شکوه از هجران یار،

جمعه یعنی آه الغوث الامان

در فراق مهدی صاحب زمان

جمعه یعنی لحظه ی درک حضور

جمعه یعنی درک موعود ظهور

جمعه یعنی یک جهان سوز و گداز

آرزوی تک سواری از حجاز

"یا فارس الحجاز اغیثینی" 

 

منبع : http://golestan.beest.ir/?q=node/859