شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

شوهر جان !

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

حرفاتو نخور !

با من حرف بزن

از خودت بگو٬ همونطور که تا حالا گفتی.

با من حرف بزن

گلایه کن٬ همونطور که تا حالا کردی.

با من حرف بزن

درد دل بنویس٬ همونطور که تا حالا نوشتی.

با من حرف بزن

ولی از من نخواه که با تو حرف بزنم. اینجا برای همه میگم.

نذار چیزی که باید تموم بشه ٬‌ اول راه دوباره شروع بشه...

نذار که دوباره مجبور بشم اینطوری بنویسم...

با من حرف بزن و بگو اون چیزی که باید بگی...

و مطمئن باش میشنوی چیزی رو که باید بشنوی...

تنها نیستی ولی تنهایی...

چاره ای جز .... نیست !

یادی از یادگار یار...

 679

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بابل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد زدست

طاققتم اظهار عجزو نا توانی میکند

بابلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین رود و هوا گردد همانا،  آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همان نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان نشکنید

ورنه قاضی در قضا نامهربانی میکند

ذکر یا فاطمه ...

دکتر شریعتی:

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این ‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

 «فاطمه، فاطمه است»

صبح بی تو

 

صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد

بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد

بی تو می گویند تعطیل است کار عشقبازی

عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد

جغد بر ویرانه می خواند به انکار تو

اماخاک این ویرانه ها بویی از آن گنجینه دارد

خواستم از رنجش دوری بگویم یادم آمد

عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد

روی آنم نیست تا در آرزو دستی برآرمای

خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد

در هوای عاشقان پر می کشد با بیقراری

آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد

ناگهان قفل بزرگ تیرگی را می گشاید

آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد

قیصر امین پور

بازی تمام !

سال گذشته

گذشته

سال آینده شده است ، الان !

امسال ......

الان حس خوبی دارم.

چون او شدم ؟!

پیدا شدم، پیدا شدم،

پیدای ناپیدا شدم،

شیدا شدم، شیدا شدم،

شیدا شدم پیدا شدم پیدا شدم

پیدای ناپیدا شدم

شیدا شدم

شیدا شدم

من او بُدم، من او شدم،

با او بُدم، بی او شدم،

در عشق او چون او شدم،

زین رو چنین بی‌سو شدم،

زین رو چنین بی‌سو شدم،

در عشق او چون او شدم،

چون او شدم، چون او شدم،

پیدا شدم، پیدا شدم،

پیدای ناپیدا شدم،

شیدا شدم،

شیدا شدم،

شیدا شدم

حقیقت کدام است ؟

چقدر بخشیدیم و چقدر خالی ماندیم!

انگار کسی ما را جز تنی هوسناک نمیدید!

و تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های گس تو ناپیداست... پیدایم نکن!

میگویند مرده ام ......

موز ممنوعه !

در یک قفس پنج میمون قرار دهید. داخل قفس نردبانی قرار داده و روی آن چند عدد موز بگذارید. بعد از مدتی، یکی از میمونها از نردبان بالا می‌رود تا موز را بردارد.

زمانی که میمون به موز نزدیک شد بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید.

بعد از مدتی، یکی دیگر از میمونها تلاش می‌کند که موز را بردارد. باز هم بر روی تمام میمونها آب سرد بپاشید. این کار را چند بار تکرار کنید. خیلی زود خواهید دید وقتی یک میمون به سراغ موز می‌رود دیگر میمونها سعی می‌کنند جلوی آن را بگیرند. دیگر آب سرد نپاشید.

یکی از میمونها را با یک میمون جدید جایگزین کنید. میمون جدید موز را می‌بیند و به سمت موز می‌رود. دیگر میمونها به آن میمون حمله می‌کنند و آن را کتک می‌زنند. بعد از چند تلاش دیگر برای رسیدن به موز و کتک خوردن از سوی دیگر میمونها، میمون تازه وارد متوجه می‌شود که نباید موز را بردارد.

یکی دیگر از پنج میمون اولیه را با یک میمون جدید جایگزین کنید.

میمون جدید نیز از نردبان بالا می‌رود و کتک می‌خورد. میمون تازه وارد قبلی نیز در این تنبیه شرکت می‌کند. دوباره سومین میمون اولیه را با یک میمون جدید عوض کنید. میمون جدید نیز از نردبان بالا می‌رود و از بقیه میمونها کتک می‌خورد. دو تا از میمونها که میمون تازه وارد را کتک زدند نمی‌دانند چرا به آن اجازه نمی‌دهند از نردبان بالا برود یا چرا در کتک زدن آن مشارکت می‌کنند.

بعد از جابجایی میمون چهارم و پنجم با میمونهای جدید، تمام میمونهایی که بر روی آنها آب سرد پاشیده شده بود با میمونهای جدید جایگزین شده‌اند. با این وجود، هیچ میمونی سعی نمی‌کند از نردبان بالا رود.

چرا؟

زیرا تا آنجایی که آنها می‌دانند همیشه هیمنطور بوده است.

خدایا نذار بزرگ شم

 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت