پیچیدگی چیز عجیبی نیست ٬ لازم هم نیست پیچیدگیهامون رو به رخ هم بکشیم تا خودمون رو ثابت کنیم. فقط کافیه ساده باشیم ٬ واقعی باشیم ٬ مثل یه کودک .. با همهی بودنمون بخندیم ٬ بخواهیم ٬ گریه کنیم ٬ غمگین شیم ٬ دوست داشته باشیم. .. باید بتونیم ساده فکر کنیم ٬ باید بتونم ساده حرف بزنیم ٬ باید بتونم ساده عاشق بشیم ٬ باید بتونیم واقعی باشیم . سخت ترین و پیچیدهترینها همیشه سادهترین و واقعیترینها هستن ...
ولی
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش . شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی . و از کسی که دوست داره بی تفاوت عبور نکن . چون شاید هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشه ....
و...
میدونی مزه حرفی که همیشه نوک زبونته اما نمی تونی بگی چیه؟ خیلی تلخه!
روزهایی که می گذرن...همینطور بیهوده می گذرن...دنبال هم قطار می شن تا هفته ها٬ ماه ها و سالها را بسازن..بعضی روزها قطار می ایسته تا نفسی تازه کنه و بعد دوباره پوچ تر و سریع تر توی ابدیت ریل های موازی و غیر موازی و متقاطع و غیر مقاطع گم می شه...آخرش می رسه به اونجایی که همه ی قطارهای سرگردون آخرش اونجا می رن...خدمت اوراقچی بزرگ ...و بچه های لاستیک غلطان...و شبهای سرد و روزهای آفتاب تفتیده...
...کم کم غصه خوردن ساعت پنج مثل قرص خوردن ساعت هفت صبح می شه یه عادت...درد انقدر همیشگی و حاضر می شه که گم می شه...یه جوری که انگار بدون اونه که یه جای کار می لنگه...می گه ْGABA خوبه...درمونه این سیناپس های جلز ولز کننده ی مغزه...
یک کلام...
حراج کردم... یک کوله بار اندیشه... یک بغل یکدندگی... شرمی ناز...و یک دل دماغ سوخته !!!
یا زهزا... تمام هویتم رو فراموش کردم... می خوام تولد دوباره ام رو در ن...
....ناتمام
زندگی کوتاه است وانرژی محدود، بسیار محدود .
وبا این انرژی محدود ، ما باید نامحدود را بیابیم،
با این زندگی کوتاه ما با ید ابدیت را بیابیم .
چه وظیفه خطیری !
چه چالش بزرگی!
پس بیا و به خاطر مصائب بی اهمیت نگرانی به خود راه نده...
بی مقدمه...
امروز با آقا مجید حرف زدم... و بدون هیچ ملاحظه ای گفت : نه !!!
البته من خودم این موضوع رو فهمیدم... یعنی حدس زدم...
حالا نمی دونم باید چیکار کنم...
- توکل ؟!!!
- باز هم ملاحظه ؟!!!
- گذشت ...
و یا برخورد ؟!!!
ولی به هر حال فرصت اندکی برای تصمیم گیری هست... کمتر از ۴ روز ...
منتظر نتیجه باشید... عکس العمل آقا مجید برام مهمه ...
نابینایی در دره خاموشی نشسته ، نسیم بهاری را تنفس میکند نسیم یکباره بوی نخستین بنفشه را که شکفته است به مشام او میرساند . برای چیدن آن گل بر میخیزد و تا شب آنرا می جوید و احساس نمی کند که با این رفتار دیوانه وار خود مدتی است آنرا در زیر یای خود له کرده است !!!
کرگدنها دشمن ندارند؛ دوست هم ندارند تنها سفر میکنند و اگر سر حوصله باشند اجازه میدهند که پرندگان کوچک رویشانه شان بنشینند و شکارهای کوچک خودشان را بیابند، اما کرگدنها نه شکار میکنند و نه شکار میشوند. خوراکشان علفهای خودرو است و سیب ترش ....کرگدنها رو به انقراضاند و جز سوسکها و یکی دو جانور دیگر تنها موجوداتی هستند که از عهد دایناسورها تا امروز دار وجود را تاب آوردهاند؛ صبور و منتظر و تنها و کمی افسرده. کرگدنها پوست کلفتی دارند که قدرت تحمل سختیها را برایشان هموار ساخته، اما در عوض دل نازکی دارند که به آه مظلومی در دلِ سیاه شب در اعماق جنگل میشکند و اگر خوب دقت کنید داخل گودی چشمان کم سویشان کیسه اشکی است که صورت پرچین و چورکشان راتر میکند... کرگدنها نه میتوانند به چپ نگاه کنند و نه به راست و نه به پشتسر. شاید در فراروی خویش هم افقی نبینند
مطلب ارسالی از دوست عزیزم ؛ مهندس سیامک سلیمی
چشم خشکیده به ناودون کوچه حسادت می کنه
ما به بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم...
نگذار که همه چی رو برات گریه کنم
آخه نمی تونم