روزی روزگاری ، توی ایران ما ، یه دختر خوبی بود. این دختر یک دوست پسر داشت. این پسر عاشق دختره بود. دختره همیشه می گفت اگه من چشم داشتم همیشه با اون می موندم. بالاخره یه روز یکی پیدا می شه و بهش چشم می ده. دختره وقتی چشم هاش رو باز می کنه می بینه دوست پسرش کوره . می ذاره می ره می گه من دیگه تو رو نمی خوام. پسره با ناراحتی می ره و یه لبخند تلخ می زنه و می گه : مراقب چشم های من باش !
چه فرقی می کند باران بیاید یا نه؟ چه فرقی می کند خاک کوچه گل شود و قدمهای من را شمرده شمرده پی زمین سفت بگرداند؟ اصلا چه فرقی می کند آسمان چه می کند؟ مهم اینست که تو باشی. آسمان باشد. ماه باشد. بتابی. ببارد. بر من ! بر من !
امشب با خودتم خدا !
آیا واقعا همین طوره؟
این جریمهی آدم بودنه؟
والذین کفروا اولیاهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النارهم فیها خالدون!
پس تکلیف من چی میشه؟
امشب برای اولین بار دعا کردم ایکاش آدم نبودم.... یا به آرزوم می رسیدم. به یک قصه ؛ به یک قصه گو ؛ به یک نوازشگر روح !
حوا نیز می توانست نبیند ... اما دید !
می توانست هیچ نپرسد... اما پرسید !
می توانست عبور کند از درخت سیب ؛
اما ...........!
من پسر خلف اویم ....
*********************************
اوارگی بهای سیب چیده نبود ،
آوارگی ؛ کیفر جسارت حوا بود ..................
حال من به جسارت عشق تو را بر خود برگزیدم...
شهرزاد من !
دیروز روز عجیبی بود .بیشتر از همیشه دلتنگ تو بودم.می خواستم باهات تماس بگیرم
بدجوری نگرانت بودم.ولی خوب میدونستم که احتیاجی نداری به تماس من .یه جوریم
غرورم نمی ذاشت.خوب منم به یه هم صحبت نیاز دارم ولی می دونم تو برام وقتی نداری.
دلم به طرز عجیبی گرفته بود.فکر اینکه نکنه ناراحت باشی داشت دیوونم می کرد.هیچ
راهی نداشتم .دیروقت بود .نمی تونستم تو رختخواب باشم.پاشدم تاقدم بزنم.اما این افکار
رهام نمی کرد. اذان صبح رو دادند. دو رکعت التماس.
وای به حال من. دل تنها.
تو اونجا تنها
من اینجا
تنها
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ دیدی با گریه هیچی درست نشد!!!! | |
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی |
دیشب تو را در خواب دیدم.. دست در دست هم دادیم.. و با یکدیگر به اوج آسمان رفتیم.. و تو بزرگترین ستاره راچیدی.. و روی موهایم گذاشتی.. ستاره ها به ما چشمک می زدند... و ابرها لبخند... و تو برایم آواز می خواندی... و در سیاهی شب چشمانت را دیدم.... که از شادی برق می زد.. آن شب.... تو با نگاه مهربانت... مرا به زندگی امیدوار کردی.... و مرا به دنیای آرزوهایم بردی؛ تمام آرزوهایم را دیدم.. چه آنها که دست یافتنی بودند .. و چه آنها که دست نیافتنی بودند... با لبخند به من گفتی:" به تمام آرزوهایت خواهی رسید" فقط باید بخواهی... با تعجب نگاهت کردم و گفتم: .. ولی.... این بار دستانت را روی شانه هایم گذاشتی و گفتی: ... به حرفم اطمینان کن؛ فقط همین!.
بازم یه جمعه ی دیگه با ندبه ی عشق به پایان رسید
بازم یه هفته انتظار تا طلوع خورشید جمعه
آقاپوسید قلبای شکستمون
میدونیم بنده های خوبی نیستیم
اما تورو به همون بزرگیت به نوای نای دل خستمون هم گوش بده و بیا
اللهم عجل لولیک الفرج......
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.کودک دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند گفت: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.کودک ادامه داد: من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند ادامه داد: فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم شد.
خداوند گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، اگرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: خدایا، اگر من باید همین حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند بار دیگر او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد، به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی!
عاشقی یعنی...
عاشقی یعنی که دل را باختن
هیچ کس را غیر از او نشناختن
گم شدن در آرزوهای محال
سوی رویاهای رنگین تاختن
با وفا یک عمر هم بستر شدن
خویش را ویران و او را ساختن
قید این دنیای فانی را زدن
از جهان فارغ، به او پرداختن
عاقبت تنها به جرم باختن
شرم کردن ، سر به زیر انداختن!
از کجا آغاز شده ام که اینچنین ثانیه هایم در
حجم خاکستری آخرین نگاه تو
حبس شده اند.
من از تو شب
شب از تو روز می شود
...
به حرمت غیبت تو
خاطره سوز می شود