X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
 مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت . عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگیش ، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند ؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار ، کمی در هوا پرواز می کرد .

سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد .

روزی پرنده باعظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید . او با شکوه تمام ، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد .

عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید : « این کیست ؟»

همسایه اش پاسخ داد : « این یک عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. »

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد . زیرا فکر می کرد یک مرغ است

[ جمعه 7 بهمن‌ماه سال 1384 ] [ 12:47 ] [ امیر ]

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
(رندوم)موزیک سایت


موزیکها بصورت Random پخش می شوند. جهت تغییر موزیک صفحه را Refresh نمایید (استفاده از کلید F5)
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 537314
وب ایرانی طراحی سایت