X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دور و برت، پر از نگاههای پر امید، پر از زندگی، پر از هیاهو...! دلت می خواد مثل این نگاهها باشی...! با این نگاهها به تک تک ناامیدی هات بخندی و بی تفاوت باشی! بی تفاوت...! کاری از دستت برنمیاد، به جنون میرسی، مرز جنون هم کفاف نمیده!... من از این همه کش و قوس هایی که تو زندگی برام میاد خسته ام، دیگه حوصلهء هیچ کدام از این فکر و خیالام را ندارم، فکر می کنم به آخرش رسیدم به آخره حقیقت خودم...! من نمی دانم آخر این زندگی به کجا می رسه که ما اینقدر آن را به فکر و خیال، امیدهای واهی می گذرونیم...، هیچ و پوچ!!! من نمی دانم وقتی من اینها را می دانم، چرا باز هم اینقدر فکر و خیال مزاحم اذیتم میکنه؟ از همه کس و همه چیز می ترسم! از خودم هم می ترسم! از خودم که الان که دارم می نویسم، حتی انگشتهام هم با من یاری نمی کنند، از تاریکی پشت این پنجره! از امروز، از فردا، از دنیا می ترسم! من از این دنیای غول آسای عجیب و بیریخت می ترسم! از دونه دونهء کلمه هایی که اینجا مینویسم می ترسم! خدایا من از همه چی میترسم! آنقدر نا آروم و خسته هستم که اصلا قدرت فکر کردن ندارم! تو سرم خالیه خالیه! حالم اصلا خوش نیست، من امشب به عمق تنهایی و بی کسی خودم خیلی بیشتر از همیشه نزدیک هستم! دلم میخواد تا ابد بخوابم، تا خود خود آن دنیا! دلم میخواد یک خواب سفید ببینم؛ پر از گل های یاس، پر از مارگریت های سفید و کوچولو، پر از صدا، پر از بودن، پر از نفس کشیدن، پر از با هم بودن، پر از با هم قدم زدن، پر از اسب، پر از آبشار های بزرگ همیشه جاری، پر از حضور، فقط پر از بودن، بودن و بودن و بودن تا بی نهایت بودن...!!! عحب دنیای خنده دار و مضحکیه؛ دنیای شک و تنهایی! دلم می خواد این دو تا را بکشم! عمق آن لحظه های کلافگی و راه به جایی نبردن را...! یعنی کسی می تواند دلتنگی را بکشد؟ ای کاش قدرتش را داشتم! ای کاش می توانستم... دلت میخواد حرف بزنی٫ دردی خودت را بلند بلند برای میلیون میلیون گوشهایی که دور و برت هستند مثل شعرهای سهراب روان و سالم بخوانی و با لحن زیبا، تاثیر درد و شکنجه را زنده تر کنی! ولی... تو یک نقطه ای از دنیا توی حرفهای خودت گم میشی، تو اضطراب و نگرانی٫ تو دودلی و بی اعتمادی نسبت به پاکی این گوشها گم میشی و بر میگردی به همان جایی که همیشه باید بر گردی، یعنی به درون تا بینهایت٫ بینهایت خودت! خودی که تا آخر آخر دنیای تو٫ توی همهء بودن ها و نبودن هات شریک بی غم و بی چون و چرای تو است! تو زندگی زخمهایی وجود دارند که مثل خوره روح آدم را میخورند! این حرف صادق هدایت است، فلسفهء جالبی داره این کلام کوتاه ولی بی پایان هدایت...! تازگی ها فقط آثار هدایت را می خوانم! حس می کنم آرامم می کند، هدایت درد مشترک من را میفهمد، دیده و شاید هم مشابه اش را درک کرده...! کاش هدایت ها، سهراب ها، فروغ ها و خیلی های دیگه از خوبای دنیا، درد زندگی را، درد تک تک این آدم های کوچولو را مثل شعر و قصه تو یک فرمول خلاصه میکردند و آدم ها میتوانستند به دنبال این فرمول قصهء غصه هاشون را بنویسند و یا بگویند... دیگه تمام امیدم را از دست دادم، همه چیز پاک شد؛ تمام آرزوهام، تمام نیتهایی که کرده بودم، تمام سادگیهام، تمام من، تمام وجودم پاک شده، حالم خیلی بد است، خیلی بدتر از آن بد همیشگی! اول این سال خورد شدم و شکستن واقعیه خودم را حس کردم! بهم ثابت شد که امید ما آدمها تنها چیزی است که خیلی بی پایه و اساس است! فکر میکنم با گذشت روزها به پایان سردرگمی هام نزدیک شدم و یک قدم بیشتر با خط پایان فاصله ندارم، هیچوقت دلم نمی خواد بنویسم به آخر خط رسیدم، ولی انگار همیشه وقتی آدم از چیزی بدش میاد زودتر به سراغش میاد ! منی که اینقدر ساده با صداقت، ستون زندگی خیالی خودم را با آرزو محکم میکردم به اینجا رسیدم، به این آخر خط کذایی!!! حیف که نمی توانم این دنیا را عوض کنم! حیف که نمی توانم قلبها و افکار آدمهای این دنیا را عوض کنم! حیف که یاد نگرفتم خودخواه باشم! حیف که یاد نگرفتم دودل و نا مطمئن باشم! حیف که یاد نگرفتم فراموش کنم که عزیزترینهای زندگیم ممکنه تو کمتر از یک ثانیه برای بینهایت ثانیه از من دور بشوند و تنهایم بذارند و برای همیشه بودنمون فقط و فقط آرزو باشد! حیف که یاد نگرفتم پیش داوری بکنم! حیف که یاد نگرفتم از کسی متنفر باشم! حیف که یاد نگرفتم عزیزترن های زندگیم را به من پشت کردند را فراموش کنم و از آنها به بدی یاد کنم! حیف که یاد نگرفتم اگه یک بار عاشق شدم، اگه عشقم گذاشت و رفت، دوباره عاشق کس دیگه ای بشوم! ... خالی شدم از تمام امیدهای زیبایی که سازندهء زندگیم بودند، سبب ادامهء زندگیم بودند! از حالا به بعد قدم به قدم، پیش به سوی آخر هیچ و نیستی، میروم تا انتهای این وجود خالی، که فهمیدن خلوتش مثل ترجمهء کتابی است که هیچوقت خوانده نشد! از قصد و به عمد قدمهام را آرام بر می دارم، دلم می خواد به آخر نرسم، دلم می خواد دقیقه ها؛ قرنها باشند و بی پایان، نگذرند! آره! این دقیقه ها، نگذرند و بتوانم بمونم، بمونم تا بفهمم از زندگی چی فهمیدم؟ بمونم تا شاید کمی مزهء خوشی و شادی را بچشم، بمونم شاید معجزه ای توی زندگیم رخ بدهد، بمونم چون هنوز زوده به آخر برسم، مگه چقدر عمر کردم؟ آره! بتوانم بمونم، بمونم و بمونم و بمونم...!!! طفلک این دلم چقدر اگه و ای کاش تو خودش ذخیره کرده...! طفلی دل ساده من!!!...

 

[ پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1385 ] [ 08:39 ] [ امیر ]

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
(رندوم)موزیک سایت


موزیکها بصورت Random پخش می شوند. جهت تغییر موزیک صفحه را Refresh نمایید (استفاده از کلید F5)
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 537077
وب ایرانی طراحی سایت